شهرستان بهار

سفرنامه بهار(26)

شناسه خبر: ۴۹۸۸
سفرنامه بهار(26)

پیرما بسیار بلند بالا بود وخوش تیپ چندانکه ماریا شاراپووا درپیشش لُنگ انداختی، وانبوهی ریش داشت ودلهای عشاق ریش کرده،طفل او درسیاست وکیاست تالی او بود و اومید همه مریدان، روزی به قصدگِل بازی ازخانقاه بیرون شد،وگفت به صحراشدم گِل باریده بود، وبازی آغازکرد و بسیار سرتغ بود، قوی الهیکلی بروی بگذشت،ابن شیخ بروی گل پاشید و سر و روی وی گلین ساخت، عابرغضبناک شد و ابن شیخ را دنبال کرد وچون وی را گرفت سیلی محکم بربناگوش اونهاد: شَتَرَق

سفرنامه ابن فوطه عسقلانی

واین آخرین قسمت ازتحریرات این بنده کمترین ابن فوطه عسقلانی که رحمت خدا براو باد، است ودور اول سفرهای استانی من به پایان آمد و آنچه از خُرد و کلان وخوب و بد از اوضاع مملکت دیدم، نوشتم ونشان دادم نشان دادنی،و قصد داشتم مردمان را آگاه کنم لکن خیال خامی بود، واکنون ازجهل عامه دلخون ومحزون دیگر تایپ نخواهم کرد،که علمای سلف گویند خفته رابیدارتوان کرد،لکن آنکه خودبه خفتن زده به هیچ ترفندی بیدارنگردد، پس باخواب نوشین بماند که این قوم که من دیدم به این زودی ها خیال بیداری ندارند، وختم کنم این شکواییه را که عنقریب خود نیز ازین فاضل مآبی و ننه من غریبم بازی گریه ام گیرد و ینابیع حسرت و ناامیدی از دیدگانم و چندجای دیگرم جاری گردد، وبسیار حرفها دارم و به این زودی کوتاه نیایم،

اکنون حکایتی شیرین چاشنی کارکنم تا دلها مسلمین شادگردانم وارواح ایشان خدای بایست شادگرداناد، پس بدین حکایت دور دوم سفرنامه بیاغازم ودراین کار ازخدای توفیق خواهم که او ولی مومنین است و یاری گرِ هرکه یاری خواهد، وزین پس پنجشنبه ها سفرنامه را به تلگرام سندکنم،و توصیه دارم جمیع یاران راکه زنهار شب جمعه ها دوچیز فراموش مکنید، دوم سفرنامه،

وآن حکایت اینست:

پیرما بسیار بلند بالا بود وخوش تیپ چندانکه ماریا شاراپووا درپیشش لُنگ انداختی، وانبوهی ریش داشت ودلهای عشاق ریش کرده،طفل او درسیاست وکیاست تالی او بود و اومید همه مریدان، روزی به قصدگِل بازی ازخانقاه بیرون شد،وگفت به صحراشدم گِل باریده بود، وبازی آغازکرد و بسیار سرتغ بود، قوی الهیکلی بروی بگذشت،ابن شیخ بروی گل پاشید و سر و روی وی گلین ساخت، عابرغضبناک شد و ابن شیخ را دنبال کرد وچون وی را گرفت سیلی محکم بربناگوش اونهاد: شَتَرَق،

طفل شیخ زهاب دیدگان بگشاد وبررخسار جویها براند و نزد باب بزرگوارخودشد، ودرحالیکه گریان بود گفت: یا ابتا ضَربنی، ضَربنی، یعنی ای پدر مرا زدند، مرازدند، پیرمارا آتش خشم و سطوت بالاگرفت ونایره ی غیرتش دایره وجود درهم گرفت وقوه قهریه اش بجنبید،دست طفل بگرفت وگفت بکوتاکیست تا پدرش به پشت اندرش درآورم، مریدان جمله فریادواویلا سردادند که اگر پیر با ضارب لعین درگیرآید خرمن هستی بسوزد وپهنه ایجادفروپاشد، به دنبال او راه افتادند تاچه پیش آید، پیر دست طفل گرفته و میرفت و برهرکه میرسید میگفت: هل هذا؟ آیا این بود؟ و طفل میگفت لا، تاچشمان مبارکش برقوی هیکل افتاد، گفت این بود؟ طفل گفت نعم یاابتا هذا هذا، پیرنگاهی ازغضب برهیکل ضارب لعین درافکند، و دید عجب سبیلی دارد

بیت:

سبیل ازبناگوش دررفته ای

خری گشته آدم به یک.هفته ای

پس درحالیکه از شدت غضب دندانهای مبارک بهم می سایید به.نزد اوشد، و.ناگهان باسیلی محکم برگوش فرزندنهاد،که تخم سگ،چندبارگفتم مردم را اذیت نکن،

این گفت و بازگشت

ادامه دارد....

نظرات
  • نشاط شهر هیچ مسئولیتی در قبال متن نظرات ندارد.
  • نظرات شما پس از تایید نمایش داده می شوند.
  • نظراتی که شامل توهین و ... باشد تایید نخواهند شد.
  • نشاط شهر در قبول یا رد نظر شما آزاد است.
  • وارد کردن نام، آدرس ایمیل و متن نظر الزامیست.
  • آدرس ایمیل شامل www نمی باشد.
  • پس از تکمیل فرم بر روی دکمه ارسال نظر کلیک کنید.
در جواب نظر
    تاکنون هیچ نظری برای این خبر ثبت نشده است. اولین نفری باشید که برای این خبر نظری ارسال می کنید.
نظرسنجی
بله
خیر
باید بررسی کنم
اخبار ویژه
اطلاعیه ها
پربازدیدترین اخبار هفته
پربازدیدترین اخبار ماه
یادداشت
گزارش تصویری
آخرین نظرات کاربران
آخرین اخبار
کانال تلگرام نشاط شهر