شهرستان بهار

نقدی بر "سکولاریسم" و تبیین جایگاه دین در دوران مدرن

شناسه خبر: ۵۴۴۵
نقدی بر "سکولاریسم" و تبیین جایگاه دین در دوران مدرن

پژوهش و نقد دکتر بهروز مرادی در خصوص "سکولاریسم" در نشست با موضوع "غیر دینی شدن و دین سازمانی"

دکتر بهروز مرادی جامعه شناس ومدرس دانشگاههای الزهراء، خوارزمی، آزاد تهران مرکز و علوم تحقیقات(مجازی)، متولد 1344اهل و ساکن تهران، فارغ التحصیل مقطع کارشناسی در رشته جامعه شناسی دانشگاه آمستردام هلند و مقطع کارشناسی ارشد و دکتری در دانشگاه تیلبورخ هلند با تخصص جامعه شناسی دین،آثاری همچون جامعه شناسی کشور های اسلامی، نظریه های کلاسیک جامعه شناسی، درآمدی به جامعه شناسی دین، چهارده متفکر مسلمان، جامعه شناسی فرهنگ ، فرهنگ واژگان علوم اجتماعی و نظریه های جامعه شناسی به زبان ساده را تالیف نموده و به ترجمه کتب یازده سپتامبر، هنر باخود زیستن،و جهان پس از واقعه یازده سپتامبر همت گمارده است.

دکتر بهروز مرادی در این نشست که با حضور تنی چند از دانشجویان و اساتید برگزار شده بود، ابتدا با اشاره ای به مقدمه ای در خصوص غیر دینی شدن و دین سازمانی عنوان داشت: رابطه ی متقابل دین و جامعه در زمان حاضر نیز همچنان مورد توجه جامعه شناسان دین قرار دارد. نظریه های جدید راجع به جامعه شناسی دین بویژه تغییر در جایگاه دین در دوران مدرن و در جوامع غربی را مورد بررسی قرار می دهند. برای فهم هرچه بهتر این نظریه ها بهتر آنست که در ابتدای امر تعاریفی که برخی جامعه شناسان مدرن از دین بدست داده اند را مورد توجه قرار دهیم. پس از آن به بررسی نظریه ی "غیردینی شدن" (سکولاریسم) خواهیم پرداخت.

وی همچنین در تعریف دین با اشاره به تعاریف نظریه پردازان جامعه شناسی تصریح نمود: نظریه پردازان حوزه ی جامعه شناسی دین، به دشواری ارائه ی تعریفی دقیق و همه پذیر از دین اذعان دارند. آنتونی گیدنز بر این باور است که برای تعریف دین بهتر آنست ابتدا به آنچه که دین نیست پرداخت تا راه برای ارائه ی یک تعریف قابل قبول از این پدیده هموار گردد. به گمان او دین در کلام نخست با "عقیده به خدایی واحد" یکی نیست چراکه مذاهب بسیاری وجود دارند که به چند خدا باور دارند (مانند هندویسم یا برخی از اشکال مسیحیت). حتا مذاهبی وجود دارند که در آنها اصلاً خدایی وجود ندارد (مانند تائویسم). دوم اینکه دین را نباید با " دستورات اخلاقی" صرف جهت سازماندهی رفتار بشر یکی دانست چراکه به عنوان مثال بر طبق اعتقادات دینی یونانیان باستان، خدایان نسبت به فعالیتهای بشری کاملاً بی اعتنا بودند. سوم اینکه دین لزوماً با " توضیح چگونگی پیدایش جهان" سروکار ندارد. برعکس یهودیت، مسیحیت و اسلام برخی از ادیان، اسطوره هایی برای تبیین منشاء وجود انسان و جهان ندارند. چهارم اینکه دین را نباید با "عقیده به ماوراءالطبیعه" یکی گرفت زیرا برخی از مذاهب تنها در پی ایجاد توازن و هماهنگی در زندگی اینجهانی می باشند و به دنیایی فراتر از قلمرو حواس باور ندارند مانند آیین کنفوسیوس. گیدنز پس از این به آنچه که دین هست می پردازد. از نظر او دینها همه در این ویژگیها مشترکند: همه ی ادیان دربردارنده ی مجموعه نمادهایی می باشند که احساس خضوع یا احترامی آمیخته با ترس را در میان پیروانشان برمی انگیزند و به مناسک یا مراسم و شعایری مربوط می شوند که اجتماع مؤمنان در آن شرکت می جویند (مانند مراسم کلیسایی) (گیدنز، 770:1388-768).

پیتربرگر( - 1929) و توماس لاكمن( - 1927) نیز برای ارائه ی تعریفی کامل از دین تلاشهای مؤثری انجام داده اند. ایندو كه در زمینه ی مفهوم دین تحقیقات مشتركی را به انجام رسانده اند، به نظراتی رسیده اند كه از نظر جامعه شناسی دین در دوران مدرن حائز اهمیت فراوان می باشد. برگر که هَمِّ خود را صرف تعریف ماهیتی و جوهری(Substancial) از دین نموده، در تلاش برای پاسخ به این پرسش بوده كه "دین اساساً چیست؟" او منشأ دین را در عالم ماوراء الطبیعه جستجو می كند و هستی را دارای تقدس می یابد. این تعریف در تضاد با تعریف دین از موضع كاركردی(Functional) است كه كاركرد و تأثیر عملی دین در زندگی روزمره را محور توجهات خود قرار می دهد و درصدد پاسخ به این سئوال است كه "دین اساساً چه كاركردی دارد؟" بخش اعظم نظریات جامعه شناسی برگر راجع به دین در كتاب "سایبان مقدس"(The Sacred Canopy) عنوان شده اند. او در این كتاب تحلیل جامعه شناسی نظام مندی(Systematic) از دین به دست می دهد كه برپایه ی اصول پدیدار شناسی(Fenomenological) استوار است. او در همین كتاب است كه موقعیت دین در دوران مدرن را به جد مورد بررسی قرار می دهد و به نقد نظریه ی عرفی شدن (سکولاریزم) می پردازد. برگر دین را نوعی فعالیت انسانی می داند كه به انسان دیدی مقدس راجع به هستی می بخشد. درواقع دین از نظر او نوعی تقدس بخشیدن به هستی است (Berger, 1967:37).تعریف ماهیت محور او از دین دارای خصلتی استوار بر ماوراءالطبیعه است. او معتقد است كه مقدس دیدن هستی كه دین ترویج می كند، نظمی كامل برای كل حیات و زندگی فرد قائل می شود، در حالیكه رویكرد غیرمقدس دیدن هستی قائل به بی نظمی و هرج و مرج در نظام خلقت است. او بر این اعتقاد است كه انسان از طریق دین تلاش داشته است تا نظام خلقت را به گونه ای نظام مند فهم كند. اما او گاهی اوقات به تعریف كاركردی دین نیز توجه دارد آنجا كه این پدیده را برای مشروعیت بخشیدن و توجیه نظم اجتماعی منشاء اثر می داند. به گمان او دین از لحاظ تاریخی مهمترین و اثربخش ترین ابزار مشروعیت بخشی بوده است زیرا كه از طریق رویكردی هستی شناسانه به واقعیت، به نظم اجتماعی همواره مشروعیت بخشیده است. به بیانی دیگر؛ نظم اجتماعی ایجاد شده توسط جامعه بشری از طریق تقدس دین توجیه میشده است. از این طریق همواره سعیگردیده كه نظم اجتماعی موجود توجیه، حفظ و ابقا گردد.برگر بر این اعتقاد است كه یك رابطه ی دیالكتیكی دوطرفه بین جامعه و دین برقرار است كه درنتیجه ی آن تاثیرگذاری متقابل میان این دو پدیده انجام می شود.برگر در كاركرد دین نوعی استعداد ازخودبیگانه كردن فرد را می بیند كه رابطه دوطرفه ی فرد و جهان را در ضمیر آگاه فرد به مخاطره می اندازد. بدین صورت كه فردی كه توسط دین از خود بیگانه شده، نظم اجتماعی موجود را به عنوان نوعی"واقعیت طبیعی" تجربه می كند كه باید خود را با آن وفق دهد و تصور می كند كه او را از آن گریزی نیست. او چنین می پندارد كه واقعیت موجود از طرف دین تأیید و توجیه می شود و نمی توان و نباید با آن به ستیز برخاست. برای آنكه این تصویر از بین برود، لازم است كه انسان رابطه ی دیالكتیكی و دوطرفه یمیان جامعه و دین را همواره مد نظر داشته باشد و آن را هیچگاه از نظر دور ندارد. تنها از این طریق است كه انسان قادر خواهد بود ازخودبیگانگی را نفی كند و نظام هستی را به صورت نظامی كامل و انسانی تجربه نماید .(Berger, 1973:105-6)

از نظر لاکمن، انگیزه ی مذهبی می تواند صورتهای تاریخی متنوعی بپذیرد که هر کدام از این صورتها یکی از آن راههایی است که بشر به عنوان مذهب برای خود برگزیده است. بشر از این طریق در صدد ساختن "جهان نمادین" و ارتباط با زندگی روزمره بوده است. جهان نمادین همان نظامی از معناست که انسان مذهبی را به واقعیت زندگی پیوند می دهد. ساختن جهان نمادین وجه تمایز انسان با سایر موجودات است چرا که تنها انسان قادر است از طبیعت زیست شناختی خود فراتر رود. این فراروی از موانع طبیعت با کمک خودآگاهی که ویژگی انسانی است و از را ه تعامل با دیگران حاصل می آید، امکان پذیر است. به گمان لاکمن این خودآگاه شدن که در جریان فرایند اجتماعی شدن کسب می شود، جزئی از فراگرد مذهبی است. در جوامع گذشته، این نظام مذهبی سنتی بود که تحقق این فرایند را امکان پذیر می ساخت. اما در جوامع جدید، این خودآگاهی با استفاده از مفاهیمی همچون اعتماد به نفس، شناخت از خود و ابراز وجود تحقق می یابد. دین برای لاکمن معنایی گسترده دارد و این مفاهیم و فرایند را نیز در بر می گیرد. از نظر لاکمن اخلاقی شدن ماهیتی مذهبی دارد و اجتماعی شدن کم یا بیش متأثر از آموزه های مذهبی محقق می شود (Luckmann, 1967). برگر و لاكمن در تعریف مفهوم دین از عبارات "عالم بالا" (استعلا) (Transcendention) استفاده می كنند. لاكمن عبارت "عالم بالا" را به كار می گیرد و آن را شامل محدوده ی غیرتجربی زندگی بشری می داند. با این حال او "عالم بالا" را جزیی از "واقعیت" می داند و آن را "واقعیت دوم"(Second reality) نام می نهد. از این طریق لاكمن دینِ خصوصی شده ی دوران مدرن را بالاخره در چارچوب جهان واقعی تجربی قرار می دهد.برای لاكمن هرآنچه كه در فرآیند تأثیرگذاری متقابل برای هویت بخشیدن به فرد شركت می كند، امری مذهبی است. اما برای برگر، "عالم بالا" بخشی از هستی است كه نه غیرمستقیم قابل اندازه گیری است و نه به لحاظ تجربی قابل تجربه.تعریف لاكمن از مذهب محدوده ی وسیعی را دربر می گیرد. این تعریف، مذهب را شامل همه ی اَشكال و نظامهای اعتقادی، معنابخشی و فكری می داند كه در فرآیند هویت بخشی به فرد در جامعه شركت می كنند. این تعریف درواقع نفی كننده ی تعاریف سنتی از مذهب است كه برپایه ی تفكیك امور مقدس و غیرمقدس استوارند. به همین دلیل است كه از نظر لاكمن، ناسیونالیسم و كمونیسم نیز نوعی مذهب می باشند. (Luckmann, 1967). بدین ترتیب تعریف او از دین یكی از كاركردی ترین تعاریف از این پدیده در جامعه شناسی دین می باشد.

برگر نیز معتقد است که دینورزی یک فعالیت انسانی است که عالمی مقدس از طریق آن استقرار می یابد. وی عبارت "عالم بالا" را به مقدس بودن همه چیز كه خارج از محدوده ی تجربه ی بشر قرار دارد، اطلاق می كند. برگر با توسل به این عبارت، بینش خود را راجع به دین كه آن را پدیده ای مقدس تعریف می كند، توجیه می نماید. از نظر او دین کوششی جسورانه است برای آنکه سراسر جهان برای انسان با معنا گردد. به باور برگر، دین، جامعه ی بشری را با این عالم مقدس مرتبط می سازد و سپس نظم اجتماعی موجود را مشروع می کند. دین موجه نمایی می کند و به نظام اجتماعی، اعتبار می بخشد. اگر این ساختار موجه نمایی تضعیف شود یا از بین برود، تسلط اعتقادهای مذهبی بر اذهان انسانها از دست می رود. البته دین کارکردهای دیگری نیز دارد و از جمله اینکه تجاربی را که ممکن است سبب از هم گسیختگی اجتماعی و بی نظمی باشند را نیز توجیه مذهبی می کنند تا با بی هنجاری مبارزه کرده باشد. به باور برگر، دین یکی از مؤثرترین ابزار مبارزه با بی هنجاری بوده است (Berger, 1973:34-7 and 94).

به هر حال برگر و لاكمن در این عقیده متفق القولند كه دین پدیده ای اجتماعیست كه هم از زاویه ی جوهری و هم از نظر كاركردی، هم به لحاظ تاریخی و هم از نقطه نظر اجتماعی– مردمشناسانهمی تواند و باید تعریف شود و مورد مطالعه قرار گیرد. مطالعه و پژوهشهای این دو نظریه پرداز پیرامون دین به جنبه ی شناخت شناسانه از این پدیده در جامعه شناسی دین كمك شایانی نموده است. این امر كه آنها دین را به كمك مفاهیم و عبارات جدید تعریف كرده اند، باعث شده كه در تعاریف سنتی از دین كه توسط نهادهای رسمی مذهبی مانند كلیسا انجام می شده و یا برپایه ی عینیات تجربی استوار بوده، تغییرات و تجدیدنظر جدی صورت گیرد. همیلتون دو انتقاد عمده به دیدگاه برگر راجع به دین وارد می آورد: نخست اینکه برگر فرض را بر این گذارده که نیاز به معنا ذاتی بشر در سراسر جهان و مستقل از شرایط خاص اجتماعی می باشد. اما دیدگاه او به این مسئله پاسخ نمی دهد که چرا یک دیدگاه مذهبی در یک وضعیت خاص و برای برخی از افراد درک می شود ولی در سایر موقعیت ها و برای برخی افراد دیگر پیش نمی آید. انتقاد دوم این است که برگر به این مسئله نمی پردازد که چرا جامعه ی نوین با اینکه نوعی جهان بینی ازخودبیگانه در آن رواج دارد، اما همچنان به گونه ای کارآمد ادامه ی حیا ت می دهد (همیلتون، 1381: 283-284).

تحول در جایگاه دین و تغییر رابطه ی آن با سایر نهادهای اجتماعیما را در میدان نظریه ی "غیردینی شدن" قرار می دهد. لذا در قسمت بعد این نظریه رابه اجمال مورد بحث قرار خواهم داد. در گام نخست بهتر آن است تعریفی اجمالی از واژه (و پدیده)ی غیردینی شدن (سکولاریزم) به دست داده شود.

بهروز مرادی در تعریف غیردینی شدن (سکولاریسم)در جامعه شناسی ابراز داشت: سکولاریسم در جامعه شناسی به طور کلی به معنی کاسته شدن نقش نهادهای مذهبی در اداره ی امور جامعه و (بویژه سیاست) و واگذاری اداره ی جامعه و سیاست به دولت (غیردینی) و سازمانهای غیردینی و عرفی می باشد. اصطلاح سکولار از دیرباز به معنی "دنیوی" در مقابل "مقدس" (sacred) در زبانهای اروپایی به کار می رود. با جدا شدن قلمرو علم از دین و تجربی شدن علم، واژه ی سکولار در مورد علوم تجربی نیز به کار رفت، یعنی علومی که دیگر الهی نمی باشند و از سرچشمه ی متافیزیکی برخوردار نیستند. بعدها که نهادهایی اجتماعی همچون آموزش و سیاست نیز از قلمرو دین خارج گردیدند و راه مستقل خود را پیمودند، این اصطلاح به صورت صفت برای آنها نیز به کار رفت. بنابراین مفهوم سکولار در مورد افراد یا نهادهایی به کار برده می شود که اصل را بر دستاوردهای عقلی انسان و نه امور مقدس و ماوراءالطبیعه بنا می نهند، لذا معنی آن "غیردینی" است و نه "ضد دینی". سکولار شدن جوامع به معنی تأکید بر عقل بشری برای ساماندهی زندگی جمعی است. در یک نظم سکولار؛ نظامهای اجتماعی به جای اینکه "ارزش مدار" باشند، "هدف مدار" می شوند. در چارچوب نظامی سکولار، دیگر نگاه انسان به جهان احساسی نیست و آدمی بر آن نیست که جهان خود را به کمک نیروهای ماوراءالطبیعه تغییر دهد یا توجیه نماید یا سازماندهی کند، بلکه به جهان به گونه ی فضایی قابل محاسبه و قابل کنترل نگریسته می شود. در هر امر هزینه ی کار و بازده آن مورد بررسی قرار می گیرد تا اگر مقرون به صرفه باشد، انجام شود. در چنین جامعه ای، دو قلمرو خصوصی و اجتماعی از هم جدا می شوند. اگر جایی برای کارهای ارزش مدار باقی بماند، قلمرو خصوصی است، یعنی مذهب و خانواده. لذا مذهب از قلمرو اجتماعی بیرون می رود و کارکرد سیاسی و تا حد زیادی اجتماعی خود را از دست می دهد و در عوض قوانین و سازمانهای عرفی قلمرو عمومی و اجتماعی را اداره می کنند (برقعی، 36:1381-37 و79-80).

برایان ویلسون از مهمترین مدافعان نظریه غیردینی شدن به شمار می رود. مدل سنتی نظریه ی وی در این رابطه، سه مسئله ی اساسی را شامل می شود:

1- در دوران مدرن، كلیسا و دولت از هم جدا شده اند.

2- در جوامع مدرن سازمانهای مذهبی تضعیف شده اند.

3- در جوامع مدرن ایمان فردی كاهش یافته است.

ویلسون (1982, 1976, 1966) بر این اعتقاد است كه جوامع مدرن بدین دلیل جوامعی غیردینی می باشند كه نقش دین در این جوامع در زندگی فرد و اجتماع كاهش یافته است. نظریه ی وی به طور كلی براساس همین كاهش نقش و اهمیت اجتماعی دین در جوامع مدرن بنا نهاده شده است. یعنی این نظریه هم از تغییر جایگاه دین در دوران مدرن بحث می كند و هم از كاهش نقش و اهمیت آن در زندگی فردی و اجتماعی. درنتیجه دین در جوامع امروزی تا سرحد یك اعتقاد فردی تضعیف شده تقلیل یافته است. به نظر ویلسون، عرفی شدن؛ فرایندی است که طی آن، نهادها، کنش ها و آگاهی مذهبی اهمیت اجتماعی شان را از دست می دهند (Wilson, 1966:14).

تا پیش از شکل گیری نظامهای سکولار، دین بسیاری از مسائل جامعه را تحت تأثیر خود قرار می داد. هر امر اجتماعی، دینی تلقی می گردید و مشروعیت رفتارها در جامعه توسط دین تعیین می شد. خدا در تمام روابط بشر حاضر بود. دین در تمام مراحل و جنبه های سازماندهی اجتماعی شرکت فعال و تعیین کننده داشت. نظامهای آموزشی، قضایی، امنیتی و حتا اقتصادی از طریق آموزه های دینی اداره می شدند. اما از قرن هفدهم در غرب فرایندی آغار گردید که در جریان آن، جوامع غربی در صدد برآمدند تا زندگی جمعی خود را نه با توسل به آموزه های دینی، بلکه بر اساس عقل بشری اداره و سازماندهی کنند. در جریان این فرایند، دین و نهادهای دینی به مرور سلطه ی خود را بر جنبه های مختلف زندگی از دست دادند و در جامعه به حاشیه رانده شدند و خود تحت کنترل نهادهای سیاسی درآمدند. این روند در فرانسه، بلژیک، آلمان، اسپانیا، هلند، انگلستان و .... سبب برپایی نظامهای سکولار گردید. تداوم این روند در عصر روشنگری در غرب سبب شد تا امروزه در جوامع غربی هیچ دینی به عنوان دین رسمی کشور شناخته نشود

همچنین در دوران مدرن صحبت از كلیسازدایی در حیات اجتماعی و نیز از دست رفتن نقش محوری و مسلط دین در جامعه و بالاخص در عالم سیاست است. حتا سخن از این امر به میان می رود كه دین پدیده ای سنتی متعلق به دوران كشاورزی است كه در روند نوسازی (مدرنیزاسیون)ِ جوامع هیچ آینده ای ندارد. حتا مدعیان این نظریه چنین مطرح می كنند كه در روند عرفی شدن جوامع، دین در نهایت از بین خواهد رفت. واقعیتها نیز چنین نشان می دهند که سطح و میزان عضویت عمومی در سازمانهای مذهبی در کشورهای صنعتی کاهش یافته و شرکت در مناسک مذهبی بویژه در کشورهای اروپایی رو به زوال گذارده است. کلیساها و سایر سازمانهای دولتی نفوذ اجتماعی خود را بر روی دینداران از دست داده و می دهند و در دنیای کنونی از احترام و منزلت پیشین برخوردار نمی باشند. رهبران کلیسا دیگر نمی توانند خود به خود انتظار داشته باشند که نزد قدرتمندان، صاحب نفوذ باشند. این امر باعث شده که برخی از کلیساها در شرایط مادی نامطلوبی قرار داشته باشند، کلیساها را به ناچار بفروشند و یا آنها را در وضعی خراب و نیازمند تعمیر نگه دارند (گیدنز، 1379: 523).

نظریه ی غیردینی شدن همچنین بر جدایی دین و حوزه ی سیاست تأكید می كند. برطبق این نظریه، این دیگر نهاد دین و سازمانهای مذهبی نمی باشند كه شكل و چگونگی نظام سیاسی را تعیین می كنند، بلكه نظام سیاسی بدون دخالت دین عمل می كند. مدافعان این نظر، نظامهای سیاسی امروزی در غرب را شاهد مثال می آورند و این روند را برای همه ی جهان امری محترم می انگارند.در ظاهر امر شواهد اجتماعی تأیید می کنند که استواری و تعهد نسبت به اعتقادات دینی در دنیای امروز به طور کلی کمتر از دنیای سنتی است. اکثر مردم امروز، به سادگی محیط خود را جولانگاه خدایان یا ارواح نمی دانند. بسیاری از جامعه شناسان بر این باورند که در دنیای مدرن، صورتهای سنتی دین در زندگی فرد و اجتماع سستی پذیرفته اند. غیردینی شدن با دنیاگرایی و صنعتی شدن و شهری شدن پیوند یافته است و به نظر می رسد که فرایند صنعتی شدن به زوال نقش دین در سازماندهی زندگی اجتماعی انجامیده باشد. فرایند مدرن شدن به رشد و توسعه ی عقلانیت منجر گردیده و این پدیده نقش دین در بازآرایی نظام اجتماعی و سیاسی را کاهش داده و یا از میان برده است.

شاینر مقصود از غیردینی شدن را در شش معنا یا کاربرد به کار می برد: اولین معنا به زوال دین مربوط می شود. بدین ترتیب که نمادها، آموزه ها و نهادهای مذهبی پیشین حیثیت و اعتبار خود را در دنیای مدرن از دست می دهند. دوم آنکه توجه انسانها در جوامع جدید از عوامل فراطبیعی منفک گردیده و به جلب ضرورتهای زندگی دنیوی معطوف می گردد. بنابراین امکان سازگاری با "این جهان" هر چه بیشتر فراهم می آید. سومین معنا به جدایی دین و جامعه مربوط می گردد. دین از عرصه ی عمومی جدا گشته و به عرصه ی خصوصی عقب نشینی می کند و خصلتی یکسره درونی می یابد. در معنای چهارم؛ صورتهای مذهبی جایگزین باورداشتها و نهاد مذهب می شوند. در "دین انسانی شده"، دانش و رفتاری که از سوی دینداران و نهادهای دینی به قدرت خدا ارجاع داده می شد، به پدیده های انسانی و خلق شده و تحت مسئولیت او تبدیل می گردند. در معنای پنجم؛ از جهان سلب تقدس می شود و نقش نیروهای فراطبیعی در جهان نادیده انگاشته می شود. سرانجام در معنای ششم؛ جامعه از یک موجود "مقدس" به یک موجود "دنیوی" حرکت می کند. بدین معنا که به جای توجیه پایبندی جامعه به ارزشهای دینی و سنتی، همه ی تصمیمها و کنشهای اجتماعی بر مبنای کنشی عقلانی و فایده گرایانه اتخاذ می گردند (همیلتون، 1381: 290-291).

نظریه یغیردینی شدن منتقدان بسیاری دارد. شاخص ترین این افراد شاید برگر و لاكمن باشند.برگر كه خود در گذشته از مدافعان نظریه یغیردینی شدن بود، اكنون به یكی از مهمترین منتقدان آن تبدیل شده است. او معتقد است كه نظریه ی عرفی شدن فقط در اروپا و نه در همه ی جهان اتفاق افتاده است. به نظر او اگرچه غیردینی شدن به كثرت گرایی دینی منجر شده است و نیز به خصوصی شدن ایمان در افراد، اما برخلاف این نظریه هم اكنون ما شاهد ظهور و تقویت جنبشهای مذهبی در آمریكای لاتین، آسیا، آفریقا و حتا در شمال آمریكا می باشیم. بویژه در كشورهای اسلامی این جنبشها از قدرت زیادی برخوردارند. وجود این نهضتها این ادعای نظریه ی عرفی شدن را رد می كند كه روند نوسازی به طور كلی به غیردینی شدن نظامهای اجتماعی در جوامع مدرن خواهد انجامید. بنابراین غیردینی شدن به صورت پدیده ای فراگیر در همه ی جهان بوقوع نپیوسته است. البته برگر (1992)واقعیت غیردینی شدن را انکار نمی کند، اما چنین مطرح می كند كه در علوم اجتماعی نمی توان به سادگی چنین استدلال نمود كه یك واقعیت اجتماعی همواره در جهتی مشابه به حركت خود ادامه می دهد. وی از این قانون استفاده كرده و عنوان می كند كه بنابراین برای غیردینی شدن حتا در اروپا نمی توان همواره سیری صعودی در نظر گرفت و انتظار داشت، بلكه این احتمال بسیار قویست كه در آینده روند غیردینی شدن توسط موانع مذهبی به مرور یا به یكباره متوقف گردد و یا حداقل روبه ضعف نهد. هنگامیكه یك پدیده كه برای برخی از گروههای اجتماعی حائز اهمیت است، تهدید به نابودی شود، معمولاً سازوکارهای دفاعی خود را به كار می اندازد تا از نابودی خود جلوگیری كرده و به حیات خود ادامه دهد. به همین دلیل است كه احتمال پیدایش اَشكال و نفهضتهای جدید دینی در آینده نیز بسیار قوی است.برگر (1997) بر این اعتقاد است كه جنبشهای جدید مذهبی در آسیا، آفریقا و آمریكای لاتین در تعارض با منافع طبقه ی حاكمه ایجاد شده اند، طبقه ی حاكمه ای كه از غیردینی شدنِ نظامهای اجتماعی– سیاسی حمایت می كند. او نتیجه می گیرد كه دین آنقدر در حیات اجتماعی با اهمیت است كه تأثیرات آن را بر زندگی انسانها نمی توان منكر شد و نادیده گرفت. او اضافه می كند كه هیچ دلیلی وجود ندارد كه براساس آن بتوان نتیجه گرفت كه دین در قرن بیست و یكم در مقایسه با قرن بیستم در جوامع بشری از اهمیت كمتری برخوردار خواهد بود. وی آمریكا و ژاپن را شاهدِ مثال می آورد كه در این دو كشورِ بسیار پیشرفته ی صنعتی تمایل به دین در بین گروههای اجتماعی سیری صعودی دارد و حتا در این کشورها در سالهای اخیر نهضتهای جدید مذهبی ظهور كرده اند. به باور برگر، عوامل غیردینی شدن، عمدتاً مسیحیت در غرب را نشانه گرفته اند تا دین را در تمامیتش به معنای عام. غیردینی شدن فرایندی بوده که جوامع مسیحی آن را تجربه کرده اند، حال آنکه سایر جوامع مذهبی دیگر تمایل چندانی به غیردینی شدن از خود نشان نمی دهند، حتا اگر چنین جوامعی فرایند صنعتی شدن را از سر بگذرانند. از نظر برگر، گرایشهای غیردینی شدن در مذهب کاتولیک مهار شده بودند، اما در جنبش پروتستانتیزم این گرایشهای اصلاحی رها شدند و لذا کل دین مسیحیت را با دگرگونی ساختاری نقش در جامعه روبرو ساختند (Berger, 1973). به نظر می رسد برگر در این تحلیل، از مباحث وبر مربوط به عقلانی شدن جوامع مدرن و "افسون زدایی از جهان" دنباله روی می کند.

نظریه ی عرفی شدن میزان مذهبی بودن جامعه ی مدرن را براساس میزان استقبال مردم از كلیسا تعیین می كند، اما متفكران منتقد این نظریه با این نظر موافق نمی باشند كه اندازه گیری دینداری افراد براساس میزان رابطه ی آنها با كلیسا مشخص گردد. نظریه پردازانی چون توماس لاكمن ازجمله ی این منتقدان می باشند. لاكمن تأكید می كند كه در دوران مدرن سخن از این نیست كه دین موقعیت خود را در جامعه از دست داده است، بلكه سخن از این واقعیت است كه این پدیده دارای موقعیتی متفاوت نسبت به قبل گردیده است.

لاكمن (1967) چنین معتقد است كه اینكه در جوامع مدرن افراد كمتری به كلیسا رفت و آمد می كنند، نمی تواند بیانگر این امر باشد كه آن افراد كمتر از قبل مذهبیمی باشند. می توان دلایل دیگری را در نظر گرفت كه بدان خاطر كلیسا با اقبال كمتری نسبت به قبل روبرو شده است ازجمله پایبندی به اشكال دیگری (جدیدی) از دین كه اعتقاد مذهبی را با ارتباط تنگاتنگ داشتن با كلیسا یكی نمی داند.

دامنه ی تضعیف نقش اجتماعی دین، مسئله ای تجربی است، اما یافتن سازوکاری قابل اعتماد برای اندازه گیری این امر کار بسیار دشواری است. آنچه مسلم می نماید این واقعیت است که آمارهای مربوط به حضور دینداران مسیحی در کلیسا یا وابستگی به آن، به عنوان شاخصهای اعتقاد مذهبی یا میزان سنجش اهمیت دین در زندگی کسانیکه در کلیسا حضور می یابند، غیر قابل اعتمادند.

لاكمن در نظریه ی معروف خود "دین نامریی" از این نظر جانبداری می كند كه شكل دینداری در جوامع مدرن تغییر كرده و صورتی"غیرآشكار" پیدا كرده است. اینكه دین شكلی پنهان یافته، به معنای آن نیست كه در جامعه نابود شده است، بلكه بدین معناست كه از وابستگی به نهاد كلیسا بدر آمده است. دینداری در دوران مدرن از حالت وابستگی به نهادهای رسمی مذهبی خارج گردیده است(Luckmann, 1967:367). از نظر لاکمن، انگیزه ی مذهبی می تواند صورتهای تاریخی متنوعی بخود بگیرد که هرکدام از این صورتها یکی از آن راههایی است که بشر به عنوان مذهب برای خود برگزیده است. بشر از این طریق درصدد ساختن "جهان نمادین" و ارتباط با زندگی روزمره بوده است. جهان نمادین همان نظامی از معناست که انسان مذهبی را به واقعیت زندگی پیوند می دهد. ساختن جهان نمادین وجه تمایز انسان با سایر موجودات است چراکه تنها انسان قادر است از طبیعت زیست شناسی خود فراتر رود. این فراروی از موانع طبیعت با کمک خودآگاهی که ویژگی انسانیست و از راه تعامل با دیگران حاصل می آید، امکانپذیر است. به گمان لاکمن این خودآگاه شدن که در جریان فرایند اجتماعی شدن کسب می شود، جزیی از فراگرد مذهبی است. در جوامع گذشته، این نظام مذهبی سنتی بود که تحقق این فرایند را امکانپذیر می ساخت. اما در جوامع جدید این خودآگاهی با استفاده از مفاهیمی همچون اعتماد به نفس، شناخت از خود و ابراز وجود تحقق می یابد. دین برای لاکمن معنایی گسترده دارد و این مفاهیم و فرایند را نیز در بر می گیرد. اخلاقی شدن از نظر لاکمن ماهیتی مذهبی دارد و اجتماعی شدن کم یا بیش متأثر از آموزه های مذهبی محقق می شود((Luckmann, 1967.

نظریات برگر و لاكمن را می توان نقطه ی عطفی در نقد نظریه یغیردینی شدن دانست. این دو متفكر با این نظر مخالفند كه دینداری با كلیسا تعیین هویت شود و مذهبی بودن با میزان ارتباط با كلیسا مشخص گردد. لاكمن پا را از این نیز فراتر می نهد و نمی پذیرد كه جامعه شناسی دین خود را صرفاً متوجه سازمانهای رسمی مذهبی مانند كلیسا كند. از نظر او این بیشتر جامعه شناسی كلیسایی است تا جامعه شناسی دین. او از این امر استفاده كرده و مطرح می كند كه جامعه شناسی در دوران معاصر به اندازه ی كافی قادر نیست جایگاه و نقش دین در جوامع مدرن را مورد مطالعه قرار دهد. لاكمن معتقد است كه جامعه شناسی معاصر یك پرسشبنیادین را بدون پاسخ نهاده و آن هم این پرسش است كه: "كدام نوع مذهبی بودن به جای اعتقاد صوری سنتی به مذهب در جوامع مدرن به وجود آمده است؟" اعتقاد او بر اینست كه روند پیچیده ی تغییر در نظام عقلانیت، مدرن شدن و غیردینی شدن، دینداری وابسته به كلیسا كه نوع سنتی دینداری است را متحول نموده و تغییر داده است. درنتیجه ی این سه پدیده، دین از صحنه ی اجتماع خارج شده و بیشتر به حوزه ی خصوصی منتقل و وارد گردیده است.برگر نظریه ی غیردینی شدن را تنها هنگامی دارای اعتبار می داند كه دین صرفاً از طریق اشكال سنتی آن كه وابستگی به نهادهای رسمی مذهبی است، تعریف شود. اما چنانكه آمد او معتقد است كه این شكل سنتی مذهبی بودن است كه تضعیف شده و نه مذهبی بودن به طور كلی. با اینهمه او این واقعیت را می پذیرد كه دین از شكل انحصاری خود بدر آمده و عمدتاً صورتی فردی یافته است. امروزه دین بیشتر در ضمیر آگاه افراد حیات دارد و كمتر در اشكال جمعی سنتی. بنابراین دین حالتی غیراحكامی ولی بیشتر اعتقادی پیدا كرده است. برگر نتیجه می گیرد كه نظریه ی عرفی شدن اعتبار خود را از نوع تعریف ویژه ای كه از دینداری افراد در جوامع مدرن به دست می دهد، به دست می آورد. با این حال روند عرفی شدن پدیده ای نیست كه در همه ی جهان به وقوع پیوسته باشد. به هر حال برگر و لاكمن متفق القولند كه روند غیردینی شدن در بررسی تحول در تعریف دین در دوران مدرن حائز اهمیت است. از طریق وجود این روند است كه می توان شاهد بود كه دین از یك شكل آشكار نهادینه شده ی صوری سنتی به صورت یك پدیده ی خصوصی و اعتقادی نامرئی (پنهان) تغییر شكل داده است. این بدین علت است كه در جوامع مدرن شكل دینداری وابسته به سازمانهای رسمی، غیرمناسب تشخیص داده شده است. اینگونه است كه دینداری در سیر تحول تاریخی خود اشكال متفاوتی را می تواند بپذیرد و در خود هضم كند.همیلتون (1995) برگر رانه در ردیف مخالفان و نه در گروه موافقان نظریه یغیردینی شدن جای می دهد. چون به اعتقاد او، برگر از یك طرف غیردینی شدن را برای برخی از كشورها دارای اعتبار می داند، اما از طرفی دیگر برگر معتقد است كه عرفی شدن را نمی توان برای همه ی كشورهای جهان معتبر دانست.

همانند برگر و لاكمن، استیو بروس نیز از مخالفان نظریه ی غیردینی شدن است.بروس معتقد است كه دین در دوران مدرن خصلتی فردی یافته و متفاوت با قبل سازماندهی شده است. دین امروزی، دینی غیركلیسایی است. برخلاف ماركس، تایلور و برخی دیگر از عالمان علوم اجتماعی و در موافقت با برگر و لوكمان، بروس بر این اعتقاد است كه دین در آینده از بین نخواهد رفت، بلكه در اشكال جدید به حیات خود ادامه خواهد داد. او نیز معتقد است كه هرگاه یك پدیده ی اجتماعی تهدید به نابودی شود، سازوکارهای دفاعیش بكار می افتند و روشهای تجدید حیات خود را پیدا می كند.

بروس تأیید می كند كه اعتقاد به خرافات مذهبی در جوامع مدرن كاهش یافته، اما اعتقادات مذهبی در برخی از نقاط جهان رو به افزایش نهاده است. به اعتقاد او: "دین از دنیای مدرن رخت بر نخواهد بست، بلکه دین پدیده ای قوی است و در اشکال جدید ایمان فردی همواره احیا می گردد. ما همواره این پدیده را نزد افراد و خانواده های مذهبی خواهیم دید." (Bruce, 1992:21).

دیوید مارتین ( - 1929) نیز یكی از مهمترین مخالفان نظریه ی عرفی شدن است. او بر این اعتقاد است كه این نظر كه دین در دوران ماقبل مدرن نقشی محوری داشته و در دوران مدرن این نقش تضعیف شده یا از بین رفته، از لحاظ تجربی صحت ندارد. او مطرح می كند كه نقش دین در جوامع مختلف، متفاوت بوده است و برای تعیین میزان این نقش، باید جوامع مختلف را جداگانه مورد مطالعه قرار داد. اما او نظریه ی غیردینی شدن را مانعی سر راه مطالعه ی نقش دین در جوامع مدرن می بیند. حتا او معتقد است كه این امر به جامعه شناسی دین نیز لطمه وارد می آورد.

مارتین تأكید می كند كه كاهش نقش اجتماعی كلیسا در جامعه ی آمریكا بوقوع نپیوسته است، بلكه كلیسا در این جامعه همچنان از اقبال زیادی برخوردار می باشد. طبق نظر او حتا در آمریكا تعداد افراد دیندار رو به افزایش نهاده است (Martin, 1969).

مارتین غیردینی شدن را پدیده ای مربوط به برخی جوامع دارای دین مسیحیت می بیند و همچون برگر و لاكمن نمی پذیرد كه دینداری افراد براساس میزان وابستگی آنها به نهادهای رسمی مذهبی مثل كلیسا تعریف و تعیین شود. طبق نظر او، این یك تعریف كاتولیكی از دین است و به همین دلیل لازم است دین توسط مفاهیم دیگر نیز تعریف شود. مثلاً تعریف پروتستانی دین، این پدیده را بیشتر به ارزشهای فردی كه مذهب داشتن آنها را سفارش می كند، ربط می دهد. توجه به چنین تعاریفی، محققان را در مطالعه ی تجربی پدیده ی دین در جوامع مدرن بیشتر كمك می كند. مارتین معتقد است كه عرفی شدن به هیچ وجه نظریه ای فراگیر و عمومی نیست كه همه ی جوامع را شامل گردد. وی برای تبیین دین، انواع گسترده ای از متغیرها را لحاظ می کند از جمله اقلیتهای مذهبی و پراکندگی جغرافیایی آنها، سنتهای مذهبی و نخبگان حاکم. همچنین مارتین نقش و تأثیرات متغیرهای مختلف دینی در جامعه را در وضعیت های مختلف در جوامع غربی مد نظر قرار می دهد. متعاقب آن او این پیش بینی را نمی پذیرد كه دین آینده ای ندارد. او دین را جزیی از هویت اعضای جامعه می داند و نابودی آن را غیرمحتمل می یابد. به نظر او اگرچه دین در جوامع مدرن مستقیماً قدرت سیاسی را در دست ندارد، اما به صورتی پنهان با نظام سیاسی مرتبط است. مثلاً هنوز بسیاری از احزاب مذهبی در انتخابات سیاسی در كشورهای غربی پیروزیهایی به دست می آورند و در دولت شركت می كنند. این پدیده ی قدرتمند همواره در حیات اجتماعی انسانها نقش مهمی داشته و هیچ چیز نمی تواند تضمین كند كه این نقش در آینده از بین برود. مارتین نتیجه می گیرد كه بدین دلایل نظریه ی غیردینی شدن بهتر است كه از فرهنگ لغت جامعه شناسی حذف گردد (Martin, 1978).

ازجمله نظریه پردازانی كه نقش دین را در جوامع مدرن مورد مطالعه قرار داده است، رابرت بلاّ می باشد. بلاّ نقش دین را در جامعه ی آمریكا مورد بررسی قرار داده و بدین نتیجه ی جالب توجه دست یافته كه جدایی بین كلیسا و دولت در جامعه ی كنونی آمریكا الزاماً به معنی كاهش یافتن تأثیر مذهب در نظام سیاسی نمی باشد. او بر این واقعیت تأكید می كند كه نقش دین در مسائل سیاسی صرفاً به كاركرد كلیسا در حوزه ی سیاست خلاصه و محدود نمی شود. واقعیت اینست كه دین از راهها و اشكال جدیدی بر نظام سیاسی تأثیر می گذارد. دین دیگر از زبان كلیسا سخن نمی گوید. مسیحیت دیگر از راه كلیسای مسیحی ادامه ی حیات نمی دهد.

از نظر بلاّ ایمان فردی در جامعه ی آمریكا همچنان قویست و هنوز هم نقش مهمی در فعالیتهای اجتماعی ایفا می كند. او مذهب آمریكائیها را كه از طریق آداب و رسوم، نمادها و نشانه های اعتقادی ماند نیایش نمود می یابد را "مذهب مدنی آمریكایی"(The American civil religion) نام نهاد. در این نوع مذهب، "خواست و اراده ی خدا" از اهمیت اساسی برخوردار است هم برای فرد و هم برای جامعه. حتا بسیاری از رؤسای جمهور آمریكا از جمله كندی مهمترین وظیفه ی خود را تحقق اهداف خدایی عنوان كرده اند. با این حال بلاّ این واقعیت را می پذیرد که دولت در ایالات متحده دیگر تحت سلطه ی کلیسا قرار ندارد. در این جامعه آزادی مذهبی وجود داردو در این مذهب، نقش محوری به عهده ی خدا گذاشته شده و نه به عهده ی كلیسا. بلاّ چنین استدلال می کند که دنیاگرایی خود واکنشی روشن اندیشانه در برابر سنت گرایی مذهبی مسیحی بوده است، همان رویکردی در مسیحیت که پیش از آن، مذهب رسمی سنتی در جامعه را نمایندگی می کرد و سمتگیری معرفتی قابل ملاحظه ای داشته است. به باور بلاّ دین کارکردهای اجتماعی ضروری بر عهده دارد آنچنانکه قابل حذف شدن از جامعه نمی باشد و در کانون حیات فرهنگی جامعه همچنان باقی خواهد ماند (Bellah, 1967:1-21).

راجر فینك نیز كه روند عرفی شدن را در جامعه ی ایالات متحده آمریکا مورد تحقیق قرار داده، به این نتیجه رسیده كه عرفی شدن در این جامعه به وقوع نپیوسته است. او حتا چنین طرح می كند كه دینداری به نسبت سابق در جامعه ی آمریكا سیری صعودی دارد. او كه نظرش را در این باره با آمار و ارقام ارائه می دهد، معتقد است كه فرایند شهرگرایی تمایل به دین را نه از نظر فردی و نه از نظر سازمانی (تمایل به كلیسا) در جامعه ی آمریکا کاهش نداده بلكه حتا آنرا تقویت نموده است (Finke, 1992:154).

این جامعه شناس و مدرس دانشگاه در رد نظریه ی غیردینی شدن با اشاره به منتقدین دیگر بیان داشت: در هلند نظریه غیردینی شدن بحث های بسیاری را برانگیخته است. پیترفان در فیراز یك طرف به كاهش یافتن كاركرد اجتماعی دین در دوران كنونی اذعان دارد. او معتقد است كه نقش دین و نهادهای مذهبی ازجمله كلیسا در برخی از جوامع مدرن تضعیف شده است. اما با این حال از طرفی دیگر وی غیردینی شدن را اولاً تنها به جوامع غربی محدود می سازد و دوماً میزان غیردینی شدن نظامهای اجتماعی را در همهی جوامع غربی یكسان نمی بیند. به عنوان مثال در آمریكا هنوز دین از قدرت بسیاری برخوردار است.در انگلیس نیز جدایی كامل میان دولت و كلیسا رُخ نداده و مردم این كشور كمتر از قبل مذهبی نمی باشند. سوماً این واقعیت كه دین در جوامع مدرن ویژگیهای جدیدی یافته بدین معنا نمی باشد كه نقش خود را در سیاست به كلی از دست داده است، بلكه برعكس بسیاری از اصلاحات جدی اجتماعی از محیطهای مذهبی نزج گرفته اند. حتا در شكل گیری احزاب سیاسی در قرن نوزدهم اروپا، مذهب نقش مهمی ایفا كرده است (van der Veer, 1995:4).بنابراین نمی توان نقش دین در تمام جوامع غربی را یكنواخت و مشابه هم دانست و به همین علت نمی توان از روند غیردینی شدن به طور یكسان در تمام جوامع سخن گفت.

فان در فیر كشورهای شرقی را از جوامع غربی جدا می كند و معتقد است كه نظریه ی غیردینی شدن به همان اندازه كه بخواهد نقش دین در جوامع اسلامی، بودایی و هندو را توضیح دهد، از اعتبار كمتری برخوردار می شود. با توجه به نقش قویی كه اسلام، بودیسم و هندویسیم در تحرك اجتماعی جوامع مذكور ایفا می كند، باید نظریه یغیردینی شدن را در این جوامع بی اعتبار اعلام كرد.او اضافه می كند كه این اشتباه است كه غیردینیشدن را به روند نوسازی مربوط بدانیم. وی همچنین بر این اعتقاد است كه هرگونه اقدامی برای تحمیل غیردینی شدن به جوامع غیرغربی به ضد خودش تبدیل می شود و نتایج عکس به همراه خواهد آورد. مثلاً اقدام انگلیسیها برای غیردینی كردن نظام اجتماعی جامعه ی هند باعث تقویت هویت مذهبی هندیها گردیده و به ظهور نهضتهای مقاومت مذهبی برای مقابله با چنین اقداماتی انجامیده است.

از دیگر منتقدان سرسخت نظریه ی عرفی شدن در هلند پیترفان رودن است. به نظر او نظریه یغیردینی شدن از لحاظ تجربی صحت ندارد، زیرا روند غیردینی شدن و كلیسازدایی در بسیاری از جوامع غربی اتفاق نیافتاده است. در این جوامع از نقش دین در نظام سیاسی كاسته نشده است. او نیز اوضاع در جامعه ی آمریكا را شاهد مثال می آورد.به گمان او به نظریه ی غیردینی شدن انتقادات بسیاری را می توان وارد آورد. ازجمله اینكه: تحولات ناگهانی فرهنگی به كاهش اهمیت مذهب در جامعه نمی انجامد، بلكه تجربه ثابت كرده كه به هنگام اینگونه تحولات، عموم جامعه به دفاع از كلیت فرهنگ و درنتیجه مذهب خود می پردازد.فان رودن همانند فان در فیر معتقد است كه اعتبار نظریه یغیردینی شدن تنها باید محدود به بعضی از جوامع غربی شود. همچنین او این امر را اشتباه می داند كه میزان دینداری افراد براساس میزان وابستگی آنها به نهادهای مذهبی تعیین گردد. وی نظریه ی غیردینی شدن را مانعی سر راه پژوهش واقع گرایانه راجع به رابطه ی دین و جامعه در دوران مدرن می بیند.

گِردباومان نیز نظریه یغیردینی شدن را بسیار قابل انتقاد می داند. او بر این اعتقاد است كه این نظریه ارزش و اعتبار خود را از نظریه ینوسازی وام می گیرد، زیرا نظریه ی غیردینی شدن هیچ چیز را توضیح نمی دهد، بلكه خود را از طریق نظریه ی دیگری كه همان نظریه ی تجدد است، بیان می كند. به همین خاطر ویژگی یك نظریه را از دست می دهد و خود را تا سرحد یك پیش بینی تقلیل می دهد و فرو می کاهد.باومان نیز بر این امر تاكید می كند كه غیردینی شدن در بسیاری از جوامع بشری بوقوع نپیوسته و اتفاقاً نقش دین در خیلی از جوامع افزایش یافته است. او نتیجه می گیرد كه زمان آن فرا رسیده است كه نظریه ی غیردینی شدن به عنوان یك نظریه ی غیرمعتبر اعلام شود ((Vier auteurs, 1996:82-110.

هانس تِنِكِس از دیگر منتقدان این نظریه، دیدگاهی دیگر دارد و چنین طرح می كند كه در نظریه یغیردینی شدن، كاهش نقش دین در همه ی جوامع مورد بحث قرار دارد، حال آنکه بر اساس شواهد عینیشایسته است که این نظریه تنها به جوامع مسیحی محدود شود و نباید به تمام جهان تعمیم داده شود. او به جوامع مسیحیاشاره دارد و تأكید می كند كه نقش دین البته در این جوامع كاهش یافته است. بعلاوه ی آن، كلیسا، احكام و ارزشهای مذهبی، نقش خود را در رابطه با رشد اجتماعی و رفتار فردی از دست داده اند. درواقع چنین است كه دین موفق نشده است خود را با ارزشهای دوران مدرن سازگار كند. او كشور هلند را شاهد مثال می آورد كه روند عرفی شدن در چهل سال اخیر در این كشور مسیر ثابتی را طی كرده است (Vier auteurs, 1996:82-110).

البته در هلند نظریه پردازانی هستند كه نظریه یغیردینی شدن را قابل دفاع می بینند. به عنوان مثال؛ لایندكر این نظریه را از سه زاویه مورد دفاع قرار می دهد. اول از زاویه ی جامعه شناسی كلان كه به تفاوتهای ساختاری در جامعه ی مدرن اشاره دارد. در زمان حاضر تأثیرات مذهبی در بخشهای كلان جامعه ازجمله علم، اقتصاد و سیاست از بین رفته است. دوم از زاویه یسازمانهای مذهبی: نقش كلیسا در زمینه ی نمایندگی كردن مسائل خداشناسی بسیار ضعیف شده كه درنتیجه نوعی غیردینی شدن در عرصه ی الهیات به وقوع پیوسته است. كلیسا نقش خود را در عرصه ی اجتماع نیز از دست داده است. سوم از زاویه ی فردی: دینداری فردی اعضای جامعه بسیار رو به ضعف نهاده است. لایندكر از مجموع این سه تحلیل نتیجه می گیرد كه غیردینی شدن از لحاظ تجربی اتفاق افتاده و نقش و اهمیت دین در جوامع مدرن بسیار تضعیف شده است. با این حال او می پذیرد كه روند غیردینی شدن امری اجتناب ناپذیر نیست و محتمل است كه این روند در بعضی مكانها و جوامع در مسیری دیگر حرکت کند. او نظریه بودنِ غیردینی شدن را قابل قبول می داند و معتقد است كه یك نظریه نیازی نیست كه به طور شامل و فراگیر برای همه ی زمانها و مكانها صدق كند (Vier auteurs, 1996:82-110).

دکتر بهروز مرادی در خاتمه در خصوص تلقی نمودن برخی جامعه شناسان از دین به عنوان یك "سازمان اجتماعی" عنوان نمود: بسیاری از جامعه شناسانی که از نظریه ی غیردینی شدن دفاع می کنند، به دین به مثابه ی یک سازمان اجتماعی می نگرند. مطالعه ی دین به عنوان یك سازمان اجتماعی نوعی دیگر از نگرش نسبت به دین است. در این حالت دین همچون یك سازمان مذهبی مثل كلیسا، مسجد، كنیسه یا معبد تعریف و نگریسته می شود. به عنوان مثال مسیحیت از طریق سازمان كلیسا توضیح داده می شود و این كلیساست كه مسیحیت را نمایندگیمی كند. متعاقب آن پیروان این دین به گروههای مختلف مذهبی تقسیم می شوند كه آنها همان اعضای كلیسا را تشكیل می دهند. كلیسای مركزی رهبری همه ی كلیساها در سراسر جهان را به عهده دارد و خط و مشی كلی فعالیت كلیساها را به صورت رسمی تعیین و به همه ی آنها ابلاغ می كند. ارزشها، ملاكها و معیارهای مورد نظر كلیسای مركزی بدین ترتیب برای سایر كلیساها در سطح بین المللی بخشنامه می شود. میزان دینداری افراد براساس میزان وابستگی آنها به كلیسا تعیین می گردد. دین در این حالت نوعی نهاد رسمی، صوری و عینی است و هركس كه فردی مذهبی محسوب می شود، الزاماً با این نهاد رسمی در ارتباط است و هر فردی كه با این نهاد (مثل كلیسا) مرتبط نباشد، به عنوان فردی غیرمذهبی تعریف می شود. این امر برای سایر ادیان نیز صادق است. مثلاً در آئین یهود، مذهبی بودن اگر به معنی ارتباط داشتن با كنیسه باشد، آنگاه هر فردی كه با این سازمان رسمی در ارتباط نباشد، به عنوان شخصی غیرمذهبی دیده می شود. از این لحاظ كه سازمان مذهبی در این رویكرد عمده ترین نقش را پیدا می كند، خود دین با آن سازمان یكی فرض می شود. به همین دلیل است كه برخی از جامعه شناسان چنین معتقدند كه در این صورت مطالعه یسازمان رسمییک مذهب می تواند میزان دینداریدر جامعه را نیز نمایندگی، مشخص و تعیین نماید. پیش از این نیز آمد كه برخی از متخصصین علوم اجتماعی از همین زاویه نظریه یغیردینی شدن را مورد انتقاد قرار می دهند زیرا كه مدافعان این نظریه میزان دینداری افراد در جوامع مدرن را با میزان وابستگی آنها به سازمان های مذهبی ازجمله كلیسا می سنجند. این متخصصین كاهش اعضای كلیسا را نشانه ی تضعیف اهمیت دین هم از لحاظ اجتماعی و هم از نظر فردی می دانند. چنانکه پیش از این نیز آمد، لاكمن و برگر ازجمله اصلی ترین منتقدان نظریه یغیردینی شدن می باشند كه معتقدند دینداری افراد اشكال متنوعی را به خود می گیرد و نمی توان و نباید تنها آن را به وابستگی به سازمان های رسمی مذهبی محدود كرد و تقلیل داد. آنها به همین خاطر از "دین نامریی" در جوامع مدرن سخن گفته اند (Luckmann, 1967:3

نظرات
  • نشاط شهر هیچ مسئولیتی در قبال متن نظرات ندارد.
  • نظرات شما پس از تایید نمایش داده می شوند.
  • نظراتی که شامل توهین و ... باشد تایید نخواهند شد.
  • نشاط شهر در قبول یا رد نظر شما آزاد است.
  • وارد کردن نام، آدرس ایمیل و متن نظر الزامیست.
  • آدرس ایمیل شامل www نمی باشد.
  • پس از تکمیل فرم بر روی دکمه ارسال نظر کلیک کنید.
در جواب نظر
    تاکنون هیچ نظری برای این خبر ثبت نشده است. اولین نفری باشید که برای این خبر نظری ارسال می کنید.
نظرسنجی
بله
خیر
باید بررسی کنم
اخبار ویژه
اطلاعیه ها
پربازدیدترین اخبار هفته
پربازدیدترین اخبار ماه
یادداشت
گزارش تصویری
آخرین نظرات کاربران
آخرین اخبار
کانال تلگرام نشاط شهر