شهرستان بهار

مصاحبه صمیمی با استاد هاشم قادری ( بازنشسته آموزش و پرورش)

شناسه خبر: ۶۵۸۷
 مصاحبه صمیمی با استاد هاشم قادری ( بازنشسته آموزش و پرورش)

بنده هاشم قادری حمیدی، متولد دوم تیرماه 1331 هستم. یک سال در مکتب درس خواندم. پس از آن، در مدرسه ثبت نام کردم . از کلاس چهارم تا مقطع دبیرستان در قروه درس خواندم. در سال سوم متوسطه (سالتحصیلی 54-53)، در اداره آموزش و پرورش استان کردستان به عنوان معلم مقطع ابتدایی استخدام شدم. پس از پیروزی انقلاب، به منطقه همدان انتقال یافتم ، در سال 1363 به شهر بهار آمدم و پس از طی 30 سال خدمت در آموزش و پرورش در سال 1383 بازنشسته شدم.

شعری زیبا از زبان آقای قادری در شروع گفتگو:

ای شاه نجف که حامی نه فلکی
در سفره نعمای الهی نمکی
از بعد محمد که بود ختم رسل
فرمانده خلق از سما تا فلکی

آقای قادری در مورد تاریخچه زندگی تان (کودکی و جوانی) بیان بفرمایید:

بنده هاشم قادری حمیدی، متولد دوم تیرماه 1331 هستم.

من تک پسر خانواده بودم و از این رو، عزیز خانواده ام بودم. احساس می کردم که خیلی مرا دوست دارند.

یک سال در مکتب درس خواندم. پس از مکتب در مدرسه ثبت نام کردم و به خاطر تسلطم بر مطالب ، بدون تحصیل در کلاس اول ، مستقیم به کلاس دوم وارد شدم.

از کلاس چهارم تا مقطع دبیرستان در قروه درس خواندم چون پدرم در آن جا مغازه داشت. در سال سوم متوسطه (سالتحصیلی 54-53)، در اداره آموزش و پرورش استان کردستان به عنوان معلم مقطع ابتدایی استخدام شدم. پس از پیروزی انقلاب، به منطقه همدان انتقال یافتم ، در سال 1363 به شهر بهار آمدم و پس از طی 30 سال خدمت در آموزش و پرورش در سال 1383 بازنشسته شدم.

در مورد مغازه لوازم التحریر که در خیابان شهید مدنی داشتید، بیان بفرمایید:

من نزدیک به 15 سال (از سال 1375 تا 1390) مغازه لوازم التحریر داشتم.

چرا مغازه لوازم التحریری را انتخاب کردید ؟ چرا مغازه دیگری را باز نکردید؟

من مغازه لوازم التحریری را انتخاب کردم چون مشتری خاص دارد. با سوادان مشتری مغازه لوازم التحریر هستند که من از آن لذت می بردم. کودکان مطالب علمی را با مداد و خودکار می نویسند. باید بدانیم، هر قدر از سواد کار بکشی، بیشتر می شود و برخلاف بقیه چیزها، تمامی ندارد.

من علاقمند گشودن لوازم التحریر بودم؛ چرا که 1) می دانستم، هیچ شخصی وارد مغازه لوازم التحریری نخواهد شد تا در مورد وجود سیگار پرسش کند. 2) می دانستم، حتی اگر وسایلالتحریر دزدیده شود؛ آن ها برای کار علمی مصرف می شوند. 3) می توانستم در مغازه، به محصل های ضعیف کمک درسی کنم، 4) من در مغازه ام، مشاور رفتاری بسیاری از کودکان بودم که در خانواده شان مشکلاتی داشتند.

محمد آقا (فرزند بزرگ آقای قادری) خاطره ای ارزشمندی از پدرش (در مورد مغازه لوازم التحریر) تعریف کردند.

من یک روز در مغازه (کنار پدرم) بودم که دیدم کودکی مداد رنگی را که در روزهای قبل خریداری کرده بود، پس آورد. وقتی به جعبه مداد رنگی نگاه انداختم، دیدم که برخی از مدادها تراشیده شده اند. پدرم به من گفت که این کودک (بدون اجازه) جعبه مداد رنگی را خریداری کرده و به خانه برده. سپس مدادهایی را که دوست دارد تراشیده است ولی والدینش آگاه شده اند، از این قضیه ناراحت شده اند و به کودک خود گفته اند که آن را بازگردان. پدرم پس از پس گرفتن مدادرنگی ها به کودک گفت، آن مدادهایی که تراشیده ای را ببر. من به پدرم گفتم، پس بقیه مداد ها را چه کار کنیم (جعبه مداد رنگی ناقص شده است) . پدرم گفت: من بقیه مداد ها را به کودکانی که مدادهای رنگی ناقصی دارند (گم کرده اند) می فروشم. پس از گذشت مدت کوتاهی جعبه مداد رنگی را در مغازه دیدم در حالی که مدادی داخلش نبود . یعنی بقیه مدادها نیز به فروش رفته بودند. پدرم گفت: هم کار آن کودک (که جعبه مدادرنگی را می خواست پس بدهد) راه افتاد و کار بقیه کودکانی که مدادشان را گم کرده بودند.

در مورد خدمت در آموزش و پرورش (به عنوان معلم ابتدایی) بفرمایید:

من به شغل معلمی، بسیار علاقمند بودم چون که آن زمان معلم هایی که می دیدیم؛ خوش استیل بودند (حالت فیزیکی و پوشش خوب داشتند).

از نظر من، کودکی که به مدرسه می آمد، ذهنش همچون آینه پاک است. حال به کار معلم بسته که بر آن با آب طلا بنویسد و یا آن را با ذغال خط خطی کند.

من اگر ببینم، یکی از محصل هایم کاری پیدا می کند، لذت می برم. در مقابل، با دیدن دانش آموزی که در آینده بیکار می شد و کنار خیابان بیکار می ایستاد، عذاب میکشم.

یک معلم اگر 5 دقیقه با تاخیر به کلاس رود، او تاخیری به تعداد آن دانش آموزها دارد. اگر 30 دانش آموز داشته باشد او 150 دقیقه تاخیر کرده است نه 5 دقیقه.

سال آخر خدمتم در مدرسه بودم و دفتر مدرسه املا تصحیح می کردم. یکی از همکاران گفت، شما آخرین سال خدمتتان است. چرا این قدر، زحمت می کشید ؟ من در جواب گفتم، من تا آخرین لحظه خدمتم دست از تلاش نمی کشم.

به نظر من، چند کار است که جایگزین ندارد: 1) زمان 2) والدین 3) کار . اگر کار را بد انجام دهیم، دیگر امکان بازگشت نیست.

آیا در مدرسه، شما (علاوه بر تدریس کتاب) روی رفتار دانش آموزان نیز کار می کردید؟

بله
من خیلی از اوقات، دانش آموزانی را می دیدم که دفتر کاهی داشتند و با حسرت فراوان به دانش آموز بغل دستی خود که دفتر سفید داشتند، نگاه می کردند . وقتی متوجه می شدم که آن دانش آموز، حسرت آن دفتر را دارد و ممکن است موجب شکل گیری حسادت شود ،دفتر سفیدی را به بهانه های مختلف به او هدیه می دادم تا دیگر حسرت و حسادت از وجودش خارج شود.

محمد آقا (فرزند آقای قادری) خاطره ی دیگری به نقل از پدرشان (در همین زمینه) اضافه کردند.

در زمان قدیم که سکه های 5 تومانی (زرد و سفید) بیشتر در دسترس عمومبود ، پدرم داخل جیب کتش، سکه های پنج تومانی زرد و سفید می گذاشت. از پدرم پرسیدم چرا این سکه ها را داخل جیبتان می گذارید؟ گفتند، من وقتی میدیدم که کودکی پولش را گم کرده و با نگرانی و آشفتگی به دنبال یافتن پولش است ، از او می پرسیدم که سکه ات چه رنگی بود؟ سفید یا زرد؟ هر رنگی را که می گفت، یک سکه از جیب خود به همان رنگ به او می دادم و می گفتم: این سکه نبود؟ و او خوشحال سکه را از من می گرفت و آرامش می یافت و می رفت.

پدرم تعریف می کرد؛ یک روز با صحنه بسیار زیبایی مواجه شدم، در انتهای سال تحصیلی، دانش آموزی، یک سکه 10 تومانی آورد و گفت من این سکه را پیدا کرده ام و به من داد تا به دست صاحبش برسانم. آن دانش آموز، همان کودکی بود که در ابتدای سال یک سکه 5 تومانی گم کرده بود و من یک سکه به او داده بودم. یاد این سخنی افتادم که"با همان دست که خوبی دهی با همان دست خوبی دریافت می کنیم". این صحنه بسیار برای من لذت بخش بود.

آیا صحنه تکان دهنده ای از سال های مدرسه به یاد دارید؟

من در پایه اول ، دانش آموزی یتیم داشتم (فرزند شهید بود). روزی در پایان کلاس، دستم روی میز آن دانش آموز بود. زنگ مدرسه خورد و همه دانش آموزان از کلاس خارج شدند. ولی آن دانش آموز از جایش پا نشد. آن کودک، دستم را گرفت و سرش را روی دست من قرار داد و خوابید، گویی مدت طولانی است به خواب رفته. من از این صحنه خیلی متاثر شدم و درد عمیقی در درونم حس کردم . او را با حفظ آرامش به دفتر مدرسه بردم و امکان رفتنش به منزل را در حین خواب فراهم کردم. زمانی که یاد این صحنه می افتم، اشک از چشمانم جاری می شود.

آیا پند و اندرزی دارید تا جوانان بشنوند:

قبل از دوره پهلوی زن سالاری بود. زمان پهلوی ، مرد سالاری شد و اکنون فرزند سالاری است. اکنون، احترام به بزرگان کمرنگ شده است. متاسفانه شاهد این هستیم که بسیاری از کودکان به والدین خود احترام نمی گذارند. اگر کودکان امروز عکس های قدیمی را ببینند و دریابند که در گذشته چه وضعی وجود داشت ، اکنون قدر این زمانه را بیشتر خواهند دانست. کودکان امروز، آب را در کوزه دیده اند و نان را در ظرف نان . در حالی که کودکان قدیم، همه کارها را انجام می دادند. ولی اکنون، کودکان از کوچکترین کاستی های زندگی خرده می گیرند و به والدین دستور می دهند.

متاسفانه در جامعه کنونی عده زیادی از مردم برای دیگران زندگی می کنند (چشم و هم چشمی). در زندگی ، بخشی از وسایلی که به کار گرفته می شود ملزومات است (مورد نیاز زندگی است) ولی بقیه وسایل، لوازم تشریفاتی است.

چه کسی در زندگی شما بیشترین نقش را داشته است؟

پدرم- من با پدرم دوست بودم

من از پدرم هیچ گاه پول نخواستم. ولی پدرم خودش (در جیب های خالی ام) پول قرار می داد.

فرزند آقای قادری (محمد) در همین زمینه اضافه کردند، پدربزگم، 5 سال و مادربزرگم 18 سال بیمار بود و تمام این سال ها پدرم از آن ها مراقبت می کرد که همین موجب برکت زندگی ما است.

آیا موردی هست که دوست داشته باشید بیان بفرمایید:

من به برخی از اقشار خیلی احترام می گذارم. رفتگران که اگر نباشند، شهر در طی یک روز کثیف می شود. نگهبانان و سربازها که با یک خدا قوت، خستگی شان رفع می شود و کودکان (همانند نوه ام ) که حاضرم، ساعت ها با آن ها بازی کنم تا آن ها احساس دلتنگی نکنند.



  • نگارش: سعید دانش یار
  • عکاس: رضا طهماسبی
  • مصاحبه کننده ها: مرتضی سلیمانی، سعید فریدی، مرتضی بهادربیگی و امیر نوری ساعد،
  • دی ماه 1395






نظرات
  • نشاط شهر هیچ مسئولیتی در قبال متن نظرات ندارد.
  • نظرات شما پس از تایید نمایش داده می شوند.
  • نظراتی که شامل توهین و ... باشد تایید نخواهند شد.
  • نشاط شهر در قبول یا رد نظر شما آزاد است.
  • وارد کردن نام، آدرس ایمیل و متن نظر الزامیست.
  • آدرس ایمیل شامل www نمی باشد.
  • پس از تکمیل فرم بر روی دکمه ارسال نظر کلیک کنید.
در جواب نظر
  • میلاد ۲۸ط :
    در تاریخ ۲۲ بهمن ۹۵ ساعت ۰۱:۲۷

    با سلام وعرض خسته نباشید خدمت مسئولین نشاط شهر.من از اوایل تشکیل برنامه نشاط شهر از اعضای نشاط شهر تو تلگرام بوده ام.خواستم تشکر کنم بابت مصاحبه زیباتون از آقای قادری ایشان در دوره اول ابتدایی معلم بنده بوده اند من از ایشان کمال تشکر را دارم چرا که هم چون انبیا صادقانه به شاگردانشان اموزش تحصیلی و زندگی را یاد میدادند. از خداوند متعال آرزوی طول عمرو سلامتی به ایشان را آرزومندم

  • شاگرد :
    در تاریخ ۲۳ بهمن ۹۵ ساعت ۱۳:۲۹
    با سلام
    بنده افتخار شاگردی این استاد عزیز رو در زمان اول ابتدایی داشتم،
    ایشان یکی از خوش اخلاقترین و مهربانترین معلم دوره ابتدایی بنده بودند،از زحمات این معلم عزیز سپاسگزارم و از خداوند متعال طول عمری با برکت همراه با سلامتی مسالت دارم.از مسولین محترم نشاط شهر بخاطر این گزارش ممنونم.خسته نباشید.
  • دانش آموز :
    در تاریخ ۲۳ بهمن ۹۵ ساعت ۱۳:۵۳
    سلام

    من نیز به نوبه خودم از زحمات استاد خوبم، آقای قادری تشکر و قدردانی می کنم. ایشان استاد اخلاق بودند. از بچه های نشاط شهر به خاطر این مصاحبه متشکرم
اخبار ویژه
اطلاعیه ها
پربازدیدترین اخبار هفته
پربازدیدترین اخبار ماه
یادداشت
گزارش تصویری
آخرین نظرات کاربران
آخرین اخبار
کانال تلگرام نشاط شهر